بايگانى
پست الكترونيك
پرشين بلاگ
منم آرش
پـسري از تـبـار ارديبهشت
پـسري از نسل باران
با بيست و اندي ارديبهشت
به روايتِ زيستن
لوگو




آهنگ عاشق شدم من
اثر  انوشيروان روحاني
پـيـونـدهـا



ادبـكـده

سـيـاه سـپـيـد

BBC persian

Gooya News


۱۳۸۸/۳/٢۳
کودتا . . .

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشم تری هست هنوز

(زهرا رهنورد)

در دلم خون موج می زند. می خوام فریاد بزنم اما چه حاصل که صدایم جز به عرش به گوش هیچ بنده ای راهی ندارد. نشستم و تصاویر ایران رو نگاه می کنم و اشک در چشمهام برای جوانانی که زیر سم جلادان به  خاک می افتند پر از اشک می شود. این ننگ و جور تا کی؟ روز جشن و شیرین کامیست امروز؟ جشن خیمه گاه اهریمنان خون آشام آری اما نه برای ملت رنج دیده ایرانم. تقلب چنان بزرگ است که انگار ابایی نداشتند از اینکه جهان بداند آنها تقلب کرده اند! وقاحت را حدی است اما نه برای این خودکامگان خون آشام!

تورو خدا اونهایی که ضد دین هستند در مورد این قسمت کامنت ندن که اصلا اعصاب ندارم، فقط می خوام بگم جالبه که تصادفا همزمان با نگاه کردن به عکسها و ویدیو های ایران و نوشتن وبلاگ دارم به  آهنگ "علی علی" هایده هم گوش می کنم. مو به تنم راست شده. دلم می خواد گریه کنم. مثل بچه های لوس جز گریه کاری از دستم نمی آد. الان فقط نگران مردم هستم چون دیکتاتوری دامنه خود را گسترده تر و مستحکم تر کرد.

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸۸/۳/٢۱
سبز سبزم ریشه دارم . . .

آری سبزم اما نه چون سیدم یا چون دل به سیدی قهرمان گونه بسته ام یا چون در اوهامم خیال می کنم سیدی می تواند وضعیت کشورم را در چشم به هم زدنی از این رو به آن رو کند. سبزم اما تجربه هشت سال ریاست جمهوری آقای خاتمی نشانم داده است که اصلاحات  بنیادی و انقلابی با این قانون اساسی و این نظام سازگاری ندارد، پس باید به هر تغییر کوچک اما مثبت دل خوش کرد و مطالبات مردم را میلیمتر به میلیمتر تعقیب کرد. سبزم چون امید هنوز در دلم زنده است و دل به آینده ای روشن بسته ام و به توان مردم ایمان دارم.

ریشه دارم، در خاکی که هنوز نامش و روزگار سخت مردمانش اشک به چشمان و اندوه به دلم می آرد. ریشه دارم در خاکی که اگر چه از آن دورم هنوز نامش را با شکوه و بی مهابا بر زبان می آرم هر گاه کسی نام و نشان دیارم را می پرسد، آری من آرشم از ایران. نه کمان دارم و نه تیر اما از سرزمین آرشان کماندارم. ننگ سالهای اخیر ریاست الوزرایی محمود کوردل اگر چه از دامان کشورم دور است اما قرینگی نامش با نام ایران خوشایندم نیست. چهره تابناک ایران نه با نام اهریمنان که با نام سپید دلان و قیور مردمان این کشور باید در جهان متجلی باشد. ریشه دارم در خاکی که روزگاری درخشان را امید دارد. 

آری فردا رای خواهم داد، نه چون به دنبال قهرمانی سبز قبا هستم، چون اهریمن سیاه پوش را دوست ندارم.

اینجا اما باز هم به دامان خودکامگان اسیرم. سال ٨۴ زمانی که در دور اول انتخابات قصد رای دادن نداشتم، به تحجر، عقب افتادگی، بی خیالی و بی دردی محکوم شدم. اما امسال که رای می دهم به بی خردی، سیاهی لشکر بودن نظام، کوته فکری و خیال پردازی محکومم. ظاهرا آنچه حکومتهای بی لیاقت دیارمان کرده اند، ساختن خودکامه هایی خود محور و مغرور از تک تک ماست. جزا آنچه من می اندیشم و باور دارم  دیگر اندیشه ها محکوم به نادرستی و دشنامند. جالب اینجاست که هر و بار محکومیتم از سوی آنانی بود که به ظاهر دغدغه دموکراسی و آزادی در ایران را فریاد می کنند. 

به موسوی رای می دهم نه چون او منجی است. نه چون همه باورهایش را درست می دانم و او را چندین آب شسته تر از دیگران می دانم. به او رای می دهم چون در این نظام بسته و بین آنان که از فیلترها گذشته اند سابقه کاری و اندیشه های او را بهتر از دیگران می دانم. به او رای می دهم چون برای کسب آرایی بیشتر نه حاضر به دیدار با "ساسی مانکن" شد، نه قول پوشالی "یک وزیر زن" را داد، نه تحقق خواسته های اقلیتهای مذهبی(که بدون تغییر قانون اساسی میسر نیست) را وعده داد، نه محکومی سابقه دار را به معاونت اولی برگزید، و نه ... . 

رای می دهم چون در این دوره و در این زمان رای ندادن را به معنی انتخاب اهریمن می دانم. نمی دانم تقلبی خواهد بود یا نه اما حتی اگر هم باشد می خواهم کارشان را دشوار تر و رسواییشان را بزرگتر کنم. نمی خواهم بی دردسر از رود مردم بگذرند و خر لنگان خود را سبکبال به مقصد برسانند. روح لسان الغیب شاد که گفت:

...

یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری 

کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

...   

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸۸/۳/۱۱
باز هم انتخابات . . .

باز هم موسم انتخابات و باز چهار نفر از فیلتر استصواب گذشته اند و باز دعوای"رای دادن" و " رای ندادن" و بحث به کی رای دادن. خب از گروهی که انرژی هسته ای و دفاع از حزب الله لبنان و همراهی با هوگو چاوز دغدغه های اصلیشون هست انتظاری جز رای دادن به آقای احمدی نژاد نمی ره. آقای رضایی هم که واقعا نمی دونم چرا نامزد شده؟ اگر رای بیارن از عجایبه! می مونه امسال من و کاسه "چه کنم" که بعد از این سوال که باید رای داد یا نه، اگر می خواهیم رای بدیم حالا به کی باید رای بدیم؟ آقای کروبی یا موسوی؟

من که از اول تصمصم بر رای دادن و رای دادن به آقای موسوی برام واضح بود. اما در این میان به حرفهای دیگران هم گوش دادم. خصوصا به نظرات اونهایی که فکر می کنن انتخاب آقای کروبی انتخاب بهتری هست.

گروهی معتقدند فاصله چندین ساله اقای موسوی از مناسب اجرایی و حضور آقای کروبی در عرصه ،خصوصا در مجلس، دلیل مهمی برای رای دادن به کروبی است. اگر واقعا بپذیریم که پشت پرده ای در سیستم حکومتی ما نیست و آقای موسوی کاملا کناره گیر بوده اند می ماند تجربه 8 ساله اداره کشوری در جنگ دامنه دار، با وجود تحریمهای همه جانبه و فتنه های قومی داخلی. دوست دشمن گواهی می دهند که سابقه کاری آقای موسوی در آن دوران پر تب و تاب و پر دشواری کارنامه ای درخشان و شایسته است.آنها که هر برگ سابقه ایشون رو شخم زدند تا اثری از فساد ببینن می تونن خودشون شهادت بدن که از نظر مالی ،در شرایطی که جنگ فرصت درخشانی برای دزدی فرا هم کرده بود، پاک و بی آسیب هستند. وقتی فولادی در کوره آب دیده می شه محکم و استوار باقی می مونه. شاید گردی از زنگ روش بشینه اما هنوز محکمه و کار آمد هست. می مونه سابقه کاری آقای کروبی. نمایندگی مجلس مهم و با ارزشه اما همه می دونیم که کار اجرایی محسوب نمی شه. تنها سمت نسبتا اجرایی ایشون ریاست بنیاد شهید بوده که نه تنها سالیا ن طولانی از اون می گذره و می شه گفت اونهم تاریخ مصرفش گذشته، سابقه درخشانی محسوب نمی شه. حیف و میلهای کلان ایشون و همسر محترمشون در بنیاد زبان زد خاص و عام هست.

نکته دیگری که در حمایت از آقای کروبی گفته می شه، اصحاب و همراهان ایشون در این مبارزه انتخاباتی است. اصحابی مانند آقای کرباسچی و نجفی و مهاجرانی و خانم کدیور و . . .   . اگر مملکت قانون و صاحب داشت امثال کرباسچی که دزدیدند و قبح دزدی را هم از بین بردند حق نزدیک شدن به ساختمان ریاست جمهوری را هم نداشتند چه برسه به کسب معاونت اول. چرا حافظه ما اینقدر ضعیف است؟ چرا یادمون رفته این افراد کا سابقه شان را همگی می دانیم خود آبرویی ندارند چه برسه به اینکه حضورشان در یک تیم آبروی سرپرست تیم باشد؟! افرادی که از اصحاب نزدیک حضرت رفسنجانی هستند و سابقه ایشون هم بر کسی پوشیده نیست حالا در راه بازگشت به دولتند تا اگر روابط تجاری با آمریکا و دنیای غرب از سر گرفته شد باز اولین کسانی باشند که بهرهمند می شوند.

نکته جالب دیگه ای که برخی از دوستان بهش اشاره می کنن اصطلاحا باجهایی است که آقای کروبی برای کسب آرا می دن. دوره قبل پیام انتخاباتی ایشون دادن پنجاه هزار تومان به هر ایرانی بود که خیلی از رای دهندگان امروز ایشون رو به خنده انداخته بود. این دوره مشاوران پیشنهاد دادن از وعده ای چنان عوامانه استفاده نشه و به جای اون در سیستمی که نظام ولایت مطلقه فقیه هست وعده حذف ممیزیها داده بشه. ایشون با کسی مثل "ساسی مانکن" و گروهش دیدار می کنن تا رای کسانی را که نگران اجرای عمومی این موجود هستند کسب کنن. وعده یک کرسی وزارت به خانمها می دن تا برخی آرای خانمها رو کسب کنن. یکی از مقامات ستاد انتخاباتیشون با فوکول و کراوات با بی بی سی مصاحبه می کنن تا نگرانی اوها رو که مشکلشون فقط کراوات آقایون و موی خانمهاست بر طرف کنن. این آقا جدای از برنامه و ایدئولوژی کاندیدای حرفه ای انتخابات هست. می خواد رئیس جمهور بشه حالا یک بار به ضرب پنجاه هزار تومان و یک بار به ضرب آنچه گفتم. آیا واقعا مشکل ما ساسی مانکن و کراواته؟ مشکل زنان ایرانی که در حقوق اولیه شون موندن پست وزارته؟ تبلیغ درست این بود که کاندیداهای وزارت بررسی می شن و به صلاحیتدارها که می تونن خانم هم باشن کرسی داده می شه. نه اینکه یک وزارت می دیم که دهن خانمها بسته بشه و پاتکی هم باشه به حضور فعال خانم رهنورد در ستاد آقای موسوی.

بیشتر نمی خوام بگم چون فرصت ندارم اما در مجالی دیگه باز بر می گردم.

 

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸۸/۳/٥
 

دوستان عزیزم سلام.

نمی دونم بعد از اینهمه فاصله بین نوشتنهام آیا هنوز کسی اینجا رو می خونه یا نه؟ عذری در مورد تاخیرها پذیرفته نیست، می دونم. فقط بذارین به حساب گرفتاریهای اینجا.

الان یه اتفاقی افتاد که من رو خیلی هیجان زده کرد و گفتم باز بنویسم. البته برای بچه های توی ایران یا اصلا خارج از آمریکا چندان مهم نیست یا اصلا مهم نیست. این اتفاق انتخاب یک خانم اصالتا پورتوریکویی برای بالاترین مقام قضایی آمریکا یعنی به عنوان قاضی دیوان عالی کشور هست. در آمریکا قاضی دیوان عالی کشور نقشی بسیار نزدیک به قانون گذاران دارد و مقامی است مادام العمر. در سیستم دو حزبی اینجا اینکه قاضی به کدوم حزب و طرز فکر نزدیکتر باشه بسیار مهمه. همینطو.ر سابقه قضایی یا سیاسی اون. این خانم که از مهاجران فقیر پورتوریکویی است و در کودکی به نیو یورک مهاجرت کرده تحصیل کرده دانشگاههای مغتبر پرینستون و یل هست و سالها سابقه قضاوت در محاکم بدوی و تجدید نظر دارد. ظاهرا از نظر طرز فکر و ایدئولوژی میانه رو و البته نزدیک تر به دموکرات ها است. گذشته از همه اینها انتساب دومین خانم به این سمت خیلی تاریخی هست. البته در ممالک بی دین و رو به زوال غربی رسیدن خانمها به چنین مناسبی چیز جدیدی نیست اما خب هنوز می تونه خوشحال کننده باشه. نکته جالب اینه که در سرزمین اسلام، ایران، خانمها هنوز باید برای یک پست وزارت کوچک خواهش و درخواست کنند. شاید بگین به ما چه، اما این انتساب چنان خوشحالم کرد که مجبور شدم بنویسم. شاید خانم سونیا سوتومایر باعث خیر بشه و من بیشتر اینجا ینویسم. 

  

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸٧/۸/۱٦
طرحی نو در انداخته شد . . .

دوستان سلام،

مدتها ننوشتم ودوباره برگشتم. هنوز هم بسیار گرفتارم و وقت کافی برای رسیدن به اینجا روندارم اما امروز فکر کردم روزمناسبی برای شروع دوباره هست.

دیشب سناتور اوباما به عنوان چهل و چهارمین رییس جمهور آمریکا انتخاب شد تا دو ماه ونیم دیگر رسما کارخودش رو شروع کنه. شاید خیلیها فکر کنن به آرش چه؟ اما به من خیلی ربط داره. ماههای اخیر که شاهد مبارزات انتخاباتی و هیجان مردم بودم مرتب خاطرات اولین دوره انتخابات آقای خاتمی رو به یاد آوردم.  هیجان جوانان و خصوصا سیاهپوستان مثال زدنی بود. مبارزات انتخاباتی کمی منفی و ناجوانمردانه شده بود اماهنوز دیدنش زیبا بود. دیدن اینکه این کشور در مدتی کوتاه چه راهی رو پشت سر گذاشته بسیار جالبه. از پایان برده داری تا حال کمتر از ٢٠٠ سال میگذره وحال یک سیاهپوست نامزد ریاست جمهوری می شه. 

دقیقا یک ماه پیش بود که اجازه اخذ رای روپیدا کردم. بله من هم رایم رو به پرزیدنت اوباما دادم. دیشب برای دیدن نتایج انتخابات به صورت زنده به همراه دوستانم به رستورانی در واشینگتن دی سی رفتیم. جمعیت موج می زد و همه هواداران پرزیدنت اوباما بودند. لحظه به لحظه که نتایج هر ایالت اعلام می شد، جمعیت به هوا می رفت و صدای صوت و کف بلند می شد. اینقدر داد زدم "بله ما میتونیم" که آخر شب صدام در نمی اومد. اما لحظه ای که نتیجه انتخابات در ایالت ویرجینیا اعلام شد و پیروزی پرزیدنت اوباما قطعی شد زیباترین لحظه دوسال گذشته مبارزات انتخاباتی بود. مرد وزن و پیر و جوان همه همدیگررودر آغوش می گرفتند وبه هم تبریک می گفتند. بی اختیار اشکهام جاری شد. شاید به این خاطر بود که شاهد لحظه ای تاریخی در تاریخ معاصر آمریکا ودنیا بودم. شاید دلیل این بود که مردی جوان، با استعداد وخوش فکر به ریاست جمهوری انتخاب شد. شاید دلیلش پایان ٨ سال ریاست جمهوری سیاه بوش بود. شاید خوشحال بودم به خاطر اینکه مکین انتخاب نشد و خطر حمله به ایران کمتر شد. اما یک دلیل برام واضح بود. غصه ای عمیق در دلم بود. کی نوبت بهبودی اوضاع در ایران من می رسه؟ کی می شه مثل دیشب به خیابانهای تهران بریم و بوغ بزنیم. دیشب میلیونها نفر در خیابانهای آمریکا رقصیدندو کی نوبت رقص ما می رسه؟ 

دیشب با شنیدن نتایج انتخابات هزاران نفر در واشنگتن دی سی به پشت میله های کاخ سفید رفتند و پیروزی پرزیدنت اوباما و پایان ریاست جمهوری بوش رو جشن گرفتند. اونها مطمئن بودند میتونن کاخ سفیدروببینن و بوش هم صدای آنها را خواهد شنید. اما آیا مردم تهران می تونن چنین کاری بکنن؟ آیا صدای ضعیف آنها از پس دیوارهای بلند برجهای عاج راه به تالارهای مجلل حضرات می بره؟!     

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸٧/۸/٦
 

دوستان عزیز سلام

می خواهم دوباره بر گردم و منظم نوشتن رو شروع کنم.  منتظر متون متنوع، جذاب وخواندنی من باشید.

می بینید که من اصلا عاشق خودم نیستم!!!

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸٧/٥/۱
بوی جوی مولیان آید همی ...

سلام، سلام و سلام

خیلی وقته که ننوشتم. این مدت اتفاقات زیادی افتاد که اکثرشون خیلی مهم بودن. شاید اگر وقتی دست بده بعدا در مورد فارغ التحصیلی و اولین آپارتمان و درس خوندن برای امتحان کانون وکلای نیو یورک خواهم نوشت. این روزها اینقدر گرفتارم که ٢۴ ساعت واقعا برام کم هست. امتحانم هفته آینده هست و اصلا براش آماده نیستم ومطمئنم که قبول نمی شم. برای همین خیال داشتم صبر کنم و بعد از امتحانم بنویسم. اما امروز اتفاقی افتاد که طاقت به پایان رسید و گفتم چند خطی بنویسم.

قصد داشتم بعد از پایان امتحان برای مدتی برم ایران و بعد از دو سال ونیم دیداری تازه کنم و مهمتر از همه چیز مادر بزرگ نا خوش احوالم رو ببینم. اما گرفتاریها و مشکل مالی من رو از این امر منصرف کرد. امروز در بی بی سی مقاله ای خوندم در مورد ١١۵٠ سالگرد تولد رودکی. در اون اشاره شده بود به ترانه "بوی جوی مولیان" با صدای مرحوم بنان و در پی کل غزل نوشاته شده بود. خواندن مصراع اول شعر کافی بود تا اشکهای من رو روانه کنه. من که همیشه آماده گریه کردن هستم، تازه یادم افتاد که شاید بیش از یک ماه هست که گریه نکردم. دوست آمریکاییم که جلوی من نشسته و با من درس می خونه وحشت زده به من نگاه کرد ومن به آرامی بهش گفتم که مسئله مهمی نیست. نمی دونم دلتنگ هستم یا این فشار درس وامتحان هست که من رو اذیت می کنه اما  برای دقایقی نتونستم اشکم روکنترل و کنم و چه کیفی داشت. دلم برای  بعضی آدمها و بعضی جا ها خیلی تنگ شده. می دونم این تابستون گرم و بی برقی و گرونی در تهران بیداد میکنه، اما دلم برای مادر بزرگ بیمارم یک ذره شده.  دلم می خواد برم پیش بابام و بشینم و باهاش از فارغ التحصلی بگم و از همه چیز. توی این دو سال ونیم اولین بار هست که دارم دلتنگی روحس می کنم. خلاصه مرحومین رودکی وبنان خوب امروز ما رو به گریه انداختن.

 

 

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸٧/٢/٤
 

دوستان عزیزم سلام.

این روزها 24 ساعت برام کافی نیست و اقلا به 36 ساعت وقت احتیاج دارم. اماچند نکته بود که می خواستم بنویسم و اینه که الان اینجام.

1- هفته گذشته آمریکا میزبان پاپ بندیکت شانزدهم بود. نمی خوام در مورد این بنویسم که چنین اشرافی گری رو در اسلام یا مسیحیت می پسندم یا نه. نمی خواهم از کارهای زیبایی که پاپ در این سفر انجام داد بنویسم و همینطور از اشتباهاتی که کرد. این مسائل روبه وقتی موکول می کنم که وقت وحوصله اش باشه.

چیزی که می خوام بنویسم در مورد دین مداری مردم هست. همکلاسی های زیادی دارم که تقیدات دینی ندارن و در تمام طول سال هر کاری که دلشون می خواد انجام می دن. خبر آمدن پاپ که منتشر شد کسانی بر ای گرفتن بلیط موعظه پاپ در واشنگتن دی سی هجوم بردند که باورنکردنی بود. روز موعظه چهره هاشون دیدنی بود. همه لباسهای رسمی به تن ولبخندی بزرگ روی صورت داشتن. وقتی هم که از موعظه برگشتند مثل مسخ شده ها بودن و روی ابرها قدم بر می داشتند.

هر دو موعظه پاپ در واشنگتن دی سی و نیویورک در استادیوم بیس بال برگزار شدو هزاران نفر حضور داشتند. در دیدارهای پاپ از کاخ سفید و سازمان ملل و سایر جا ها هم هزاران نفر در مسیر می ایستادند و برای پاپ ابراز احساسات می کردند و همه اینها در روزهای کاری بود. البته در این میان طرفداران سقط جنین و حقوق همجنسگرایان و سایر مخالفان عقاید پاپ هم تظاهراتی داشتند.

چیزی که می خوام بگم اینه که، حتی در آمریکای مصرف گرا و ماده گرا هم دین چنین نفوذی داره. درک می کنم که بخشی از مردم ایران در عکس العمل به رفتارهای نا بهنجارحکومت از دین متنفر شده اند، اما دیدن این مناظر من رو به این فکر انداخت که واقعا نمی شه دین رو از جوامع زدود.دخالت دین در کشورداری به نظرمن کاملا مردود هست، اما دین در عمق وجود اکثریت مردم در اکثرجوامع رسوخ کرده ونشسته. اونهایی که هنوزحتی بعد از تجربه کشورهای کومونیستی خواهان محو دین از جوامع هستند بهتره اتفاقات هفته گذشته در کشور امپریالیستی آمریکا رو باز بینی کنن. 

 2- اخیرا آقای احمدی نژاد عزیز موضوع جدیید پیدا کردن که بوسیلش خودشون و کشور رو مایه خنده خاص و عام کنن و البته کشورو سیاست خارجی اون رو باز هم در انزوای بیشتر قرار بدن. از هولو کاست و مسئله اتمی گذشته اند و به تشکیک در حادثه 11 سپتامبر رسیدن! واقعا که هر دم از این باغ بری می رسد. می خوام از حضرت اشرف بپرسم اگر این حادثه جعلی بوده، چرا اینقدر خواهش کردن که از محل برجهای دوقلو بازدید کنن؟ اتفاق که الکی بوده، محلش دیدن نداره دیگه؟!!!! وقتی گفتن نمی شه دیدن کنن من که کیف کردم به جان خودم.یکی نیست بگه برادر، کشور روی نفت بشکه ای 120 دلار نشسته ومردم دست به دهن برای نون شب هستن،اونوقت تووقت و انرژی رو صرف بحثهای بی نتیجه و بی فایده می کنی؟!

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸٧/۱/٢٢
 

سلام

امیدوارم هر جا که هستین شاد و خرم باشین. منهم خوبم و مشغول درس و دانشگاه.

باز هم مثل اکثر ایام زندگیم، که احوال خوش و نا خوش با هم می آد(البته نا شکری نمی کنم چون به جز اینکه سرم شلوغ خبری نیست و حال نا خوشی ندارم) از یک طرف بسیار گرفتارم و از طرفی بهانه برای خوشحال بودن زیاد دارم. اولین و ساده ترینش این هوای بی نظیر واشنگتن هست. این روزها بهار واقعا اینجاست. الان در راه کتابخونه دیدم همه بچه ها توی چمن نشستن و از موسیقی و آب جویی که هر چهارشنبه در دانشگاه به راه هست لذت می برن. منهم بهشون پیوستم و بعد از کمی خوش و بش راهی کتابخونه شدم. بازهم ایمان آورم که زندگی می تونه بهانه های خیلی کوچیک برای شاد بودن به ما بده. دلیل دیگه شادیم اینه که تنها بعد از سه یا چهار روز گشتن برای یک آپارتمان در شهر تونستم یک مورد بسیار خوب و با قیمت بسیار مناسب پیدا کنم که بعد از فارغ التحصیلی منتقل شم اونجا. این رسما و قانونا اولین محل زندگی مستقل من خواهد بود که خودم به تنهایی و مثل یک مرد بزرگ !!!!! توش زندگی خواهم کرد. خیلی هیجان زده هستم. نمی تونم صبر کنم تا امتحانهام تموم شه و شروع کنم به خرید وسایل. 

کمتر از یک ماه به امتحانها مونده و کمی بیشتر از یک ماه به جشن فارغ التحصیلی. باورم نمی شه که به یک چشم به هم زدن تموم شد. همین دیروز بود که در جریان اقدام کردن برای دانشگاههای مختلف و گرفتاریهای اون هزار بار به خودم لعنت کردم که چرا اصلا این کار رو شروع کردم. همین دیروز بود که نگران جواب دانشگاهها بودم و همین دیروز بود که ... حالا داره تموم می شه. خوب یه پله ترقی محسوب می شه اما از طرفی دلم گرفته. اینها آخرین روزها و کلاسهایی هست که من در دنیای آکادمیک می گذرونم و به زودی آنچنان به زندگی روزمره دچار می شم که مدرسه و دانشگاه رو فراموش می کنم. می ترسم از زندگی روزمره و یک نواختی که ممکن هست در انتظارم باشه. دنیای دانشگاه خیلی قشنگ و پویاست. واقعا اگر حقوق مکفی ای در کار بود تا آخر عمرم دانشجو می موندم.

خلاصه اینهم از احوالات این روزهای ما.

َامیدوارم خوش باشین.   

تندرست و پـيروز باشيد
۱۳۸٧/۱/٩
صد سال به این سالها ...

سلام

سال نو، سال 1387 و نوروز مبارک. باز هم این دوست با وفا با کاروان بهار از راه رسید و کوی و منزل ما را دگرگون کرد. چه فرخنده همگامی ای بین بهار و نوروز هست!  

امسال نوروز من حس عجیبی داشت. نه اینکه امسال مثل هر سال از چند روز پیش از رسیدن این کاروان بغض نداشتم و نه اینکه در تلاش نبودم تا همه چیز مهیای رسیدن بهار باشه و نه اینکه باز در جای جای قلبم جای خالی آنکه را که عاشقانه به سنت نوروز علاقه داشت خالی ندیدم. همه اینها مثل همه سالهای گذشته با من بود. امسال با بچه های ایرانی دانشگاه قرار بود برای شب سال نو دور هم جمع بشیم. اکثرشون متولد اینجا هستند و یا در کوچکی به آمریکا مهاجرت کردن برای همین از پیشنهاد من برای پخت سبزی پولو با ماهی و کوکو سبزی خیلی استقبال کردن. یکی خواست در منزل اون جمع بشیم، یکی گفت وسایل هفت سین رو تدارک می بینه و یکی گفت در شستن ظرفها کمک می کنه. خلاصه با وجود اینکه اون شب کلاس داشتم و لحظه تحویل سال هم برای ما 1.48 صبح پنجشنبه بود، کمی زودتر پلوپز رو به خونه دوستم بردم و غذاهایی رو که تا اون موقع یک بار هم درست نکرده بودم درست کردم. خدا بهم رحم کرد که خوب از آب در اومدن و آبروم حفظ شدو بعد از شام همه اصرار کردن که براشون حافظ بخونم. منهم فکر کردم در حد یک غزل خواهد بود و خوندم. اما خوب چون هیچکدام از بچه ها نمی تونستن فارسی بخوننو من باید برای همه می خوندم و چون تقریبا هیچ یک معانی پیچیده شعر حافظ رومتوجه نمی شن من باید مفهوم اشعار رو به انگلیسی هم ترجمه می کردم. خلاصه دست آخر 13 غزل حافظ رو به فارسی و انگلیسی خواندم و به انگلیسی تفسیر می کردم. خودم هم باورم نمی شد تونستم این کار رو بکنم. اما خوشحالم که انجام شد. دیدن چهره های نسبتا مدهوش بچه ها از شنیدن فالهاشون واقعا لذت بخش بود. بهشون قول دادم برنامه ثابت خواندن حافظ بذاریم و سعی کنیم دیوان رو یک بار با هم تموم کنیم. فکر می کنم امسال تونستم یه خاطره خوب از نوروز برای اکثر این بچه ها درست کنم و البته برای سالهای آینده خودم دردسر پخت غذا رو فراهم کنم!

امسال نوروز رو در حالی جشن گرفتیم که چندی قبل از اون این مراسم وسنت دیرپای به عنوان میراث بشری در فهرست یونسکو به ثبت رسیده بود. واقعا احساس غرورمی کنم. روز قبل از سال نو و روز بعد از اون توی دانشگاه هر کس سوالی از من می کرد یا حتی اگر سلام و علیک معمولی بود، سعی می کردم به شکلی بهش بگم که عید ماست و توضیح بدم که روز اول سال نوی ما روز اول بهار هست. واقعا نیاکان با سلیقه ای داشتیم.

بعد از سال نو با مامان صحبت کردم. شنیدم بعضی از کسانی که هر سال روز اول عید به دیدن مادر بزرگم می رفتن هرکدوم به عذری و بهانه ای امسال نرفتن. شاید بشه بهشون حق داد. با خودشون فکر می کنن شروع کردن سال نو با دیدن فردی سخت بیمار کار خوشایندی نیست. شاید فکر می کنن حالا که مادر بزرگ من کسی رونمی شناسه رفتن و نرفتنشون فرقی نمی کنه و اون متوجه رفتن یا نرفتنشون نمی شه. شاید حق دارن و درست فکر می کنن و من دیدگاهی احساسی به مسئله دارم. اما اگرفقط کمی از حواسش به جا باشه چی؟ دیدن میهمانان در روز اول عید چقدر می تونه خوشحالش کنه؟ از همه اینها گذشته انسانیت ما چی می شه؟ مگه سالهای قبل می اومدین چون کسی می شناختمون؟ مگه نمی ا.مدیم تا سنت دیدن از بزرگتر فامیل رو به جا بیاریم؟ مگه نمی اومدیم تا سال نو رو در منزل بزرگترها که در فرهنگ ما مظهر برکت هستند جشن بگیریم؟ مگه دلیل مهمتر برای امسال این نیست که دیدن یک بیمار در اولین روز سال جدید می تونه یه جای خوبی برامون نوشته بشه؟ منکه بیمار نیستم و هزاران کیلومتر دورم قلبم شکست و فقط از خدا می خوام که مادر بزرگم واقعا ندونه اطرافش چی می گذره و قلب اون در این روزهای بیماری نشکسته باشه. 

امیدوارم سال جدیدتون هم برای خودتونو هم خانواده هاتون پر باشه از سلامتی و شادی وموفقیت. ایامتان گلباران و دست ایزد توانا همراهتان.          

تندرست و پـيروز باشيد
 
-: © Copy rights 2003 - All rights reserved :-
            -: Arashazma.persianblog.ir :-